راز تاب آوری شبکه های مردمی دهه ۶۰ چه بود؟
به گزارش علی جون، جامعه در شرایط فشار، نه با اتکا به منابع رسمی بلکه با فعال سازی شبکه های اعتماد از بحران عبور می کند.
علی جون به نقل از خبرنگاران جوان: تاب آوری اجتماعی را نمی توان فقط توانایی یک جامعه برای تحمل بحران دانست، چونکه جامعه تاب آور جامعه ای است که در لحظه فشار، ظرفیتهای نهفته خودرا برای همکاری، سازمان یابی و حل مسئله فعال می کند. از این منظر، مسئله مهم در تجربه دهه ۶۰ ایران نه فقط حضور مردم در پشتیبانی از جبهه ها، بلکه ایجاد شبکه ای از روابط اجتماعی بود که توانست اعتماد، تعلق و مسئولیت فردی را به کنش جمعی تبدیل کند. آنچه در پشت جبهه اتفاق افتاد، در واقع یک تجربه مهم از تولید ظرفیت اجتماعی بود، تجربه ای که می توان آنرا از منظر سرمایه اجتماعی و نظریه کنش جمعی باردیگر خواند.
در خیلی از داستانهای مربوط به دفاع مقدس، پشتیبانی مردمی با مجموعه ای از تصاویر آشنا توضیح داده می شود، مثل کمک های مردمی، حضور داوطلبانه، فعالیت مساجد، اعزام نیرو، مشارکت خانواده ها و همراهی اصناف بود. اما اگر از سطح توصیف عبور نماییم، پرسش مهم تری شکل می گیرد و آن اینست که چه سازوکاری سبب شد مجموعه ای از کنش های پراکنده فردی به یک شبکه نسبتاً منسجم اجتماعی تبدیل شود؟ پاسخ به این پرسش، نقطه آغاز فهمی متفاوت از تاب آوری اجتماعی است.
سرمایه اجتماعی زمانی معنا پیدا می کند که رابطه میان افراد بتواند به ظرفیت همکاری تبدیل گردد، چونکه اعتماد در حالت فردی، یک نگرش است، اما وقتی اعتماد در شبکه های اجتماعی گردش پیدا می کند به یک منبع جمعی تبدیل می شود. جامعه دهه ۶۰ در خیلی از عرصه ها از شبکه هایی برخوردار بود که امکان انتقال سریع اعتماد و تبدیل آن به عمل را فراهم می کردند. مسجد، محله، خانواده، مدرسه، بازار، هیأت و گروههای داوطلب، فقط نهاد هایی منفک از یکدیگر نبودند، بلکه در خیلی از موارد نقش واسطه اجتماعی را ایفا می کردند و افراد را از سطح ارتباطات شخصی به سطح کنش جمعی منتقل می کردند. البته این نکته از نظری هم اهمیت زیادی دارد، چونکه دولت به تنهایی نمی تواند جامعه را تاب آور کند، همان گونه که جامعه بدون ساختار های نهادی هم نمی تواند همه مسایل پیچیده بحران را حل کند.
تجربه پشتیبانی از جبهه ها نشان میدهد که بخشی از توان جامعه در آن دوره، از مسیر نهاد های رسمی تولید نمی شد، بلکه در شبکه های میانجی و روابط اعتمادآمیز شکل می گرفت و سپس با ساختار های رسمی پیوند می خورد؛ ازاین رو شاید بتوان گفت مهم ترین دارایی اجتماعی آن دوره تنها مشارکت نبود، بلکه قابلیت سازمان دهی مشارکت بود. البته میان این دو تفاوت اساسی وجود دارد، و ممکنست جامعه ای در مقابل یک بحران احساس همدلی گسترده داشته باشد، اما اگر این همدلی نتواند به شبکه ارتباطی، تقسیم نقش، اعتماد متقابل و اقدام هماهنگ تبدیل گردد، اثر آن کوتاه مدت خواهد بود. درنتبجه آنچه یک جامعه را از وضعیت جمعیت به وضعیت شبکه اجتماعی منتقل می کند، همین امکان هماهنگ سازی کنش هاست.
مفهوم پشت جبهه هم نیازمند تعریف مجدد است. پشت جبهه را نباید فقط مکانی در مقابل خط مقدم دانست، چونکه پشت جبهه یک موقعیت اجتماعی بود، موقعیتی که در آن جامعه، جنگ را از یک مسئله فقط نظامی به مسئله ای عمومی تبدیل می کرد. وقتی خانواده، کاسبان، دانش آموز، کارگر، کشاورز، روحانی، استاد، پزشک یا گروههای داوطلب هر یک بخشی از مسئولیت را بر عهده می گرفتند، جنگ از محدوده میدان نظامی خارج و به یک مسئله اجتماعی تبدیل می شد. در چنین شرایطی، هر فرد احساس می کرد بخشی از یک کل بزرگ تر است و همین احساس تعلق، هزینه مشارکت را برای افراد قابل تحمل تر می کرد.
در اینجا مفهوم همبستگی ملی هم معنای دقیق تری پیدا می کند، چونکه همبستگی فقط احساسی نیست، بلکه هم سرنوشتی است که به مسئولیت مشترک تبدیل گشته باشد. از همین رو، جامعه زمانی همبسته می شود که افراد، مسئله عمومی را تا حدی مسئله خود بدانند.
اما این پرسش مطرح است که آیا می توان چنین الگویی را عیناً به امروز منتقل کرد؟ پاسخ منفی است، چونکه ساختار اجتماعی، فناوری ارتباطی، الگوی خانواده، سبک زندگی، رسانه ها و حتی صورت بندی اعتماد عمومی تغییر کرده است؛ ازاین رو مسئله امروز استخراج منطق شبکه سازی اجتماعی آن دوره و بازطراحی آن متناسب با جامعه جدید است. همین طور امروز شبکه های اجتماعی مجازی، ظرفیت گسترده ای برای ارتباط دارند، اما رابطه بیشتر الزاماً به معنای اعتماد بیشتر نیست.
جامعه ای که میلیونها ارتباط دیجیتال دارد، ممکنست در سطح واقعی از ضعف ارتباطات میان فردی و نهادی رنج ببرد. از ین جهت، یکی از مسایل اساسی تاب آوری امروز، عبور از انباشت ارتباط بسمت تولید اعتماد است. در اینجا مفهوم مهندسی سرمایه مردمی اهمیت پیدا می کند، مهندسی سرمایه مردمی به معنای هدایت دستوری جامعه یا طراحی مشارکت از بالا نیست، بلکه به معنای ایجاد زیرساخت های اعتماد و مشارکت است. جامعه باید بتواند در رویارویی با بحران، از ظرفیت خودسازمان دهی استفاده نماید. این امر مستلزم تقویت نهاد های واسط، انجمن ها، گروههای داوطلب، شبکه های محلی، تشکل های حرفه ای و سازوکار هایی است که شهروند را از تماشاچی بحران به کنشگر مسئله تبدیل می کنند.
در این مدل، سرمایه اجتماعی دیگر یک مفهوم تزئینی در ادبیات سیاستگذاری نیست، بلکه بخشی از زیرساخت امنیت و تاب آوری جامعه است. کشوری که شبکه های اعتماد فعال، نهاد های واسط کارآمد و امکان مشارکت واقعی شهروندان را داشته باشد، در مقابل فشار های اقتصادی، اجتماعی، رسانه ای و حتی بحران های امنیتی از ظرفیت بیشتری برای بازتولید نظم اجتماعی برخوردار خواهد بود.
از همین جا می توان یکی از درسهای مهم تجربه دهه ۶۰ این بود که بحران ها فقط منابع مادی را مصرف نمی کنند، بلکه سرمایه اجتماعی را هم مصرف یا تولید می کنند؛ ازاین رو اگر مردم در جریان بحران احساس کنند دیده نمی شوند، صدایشان شنیده نمی شود یا مشارکتشان بی اثر است، سرمایه اجتماعی فرسوده می شود، اما اگر امکان مشارکت معنادار وجود داشته باشد، بحران می تواند به مهلتی برای تقویت پیوند های اجتماعی تبدیل گردد. بنابراین، مسئله امروز بیشتر از آنکه چطور مردم را به صحنه بیاوریم؟ باشد، اینست که چطور جامعه را صاحب ظرفیت کنش کنیم؟ این دو پرسش تفاوت بنیادین دارند؛ در اولی، مردم موضوع سیاستگذاری اند، در دومی، مردم بخشی از راهکار اند.
شاید مهم ترین میراث اجتماعی دهه ۶۰ هم همین باشد که جامعه در شرایط فشار، فقط با اتکا به منابع رسمی دوام نمی آورد، بلکه اگر شبکه های اعتماد و مشارکت در آن فعال باشند، می تواند بخشی از ظرفیت ضروری جهت عبور از بحران را در درون خود تولید کند؛ ازاین رو تاب آوری اجتماعی را نباید فقط در فاکتورهای اقتصادی، ظرفیتهای حکمرانی یا امکانات مادی جست و جو کرد، بلکه بخشی از قدرت یک جامعه در روابطی نهفته است که در شرایط عادی کمتر دیده می شوند، اما در لحظه بحران می توانند به شبکه ای از همکاری تبدیل شوند.
از این منظر، پشت جبهه یک خاطره تاریخی نیست، بلکه یک مفهوم قابل مطالعه در نظریه اجتماعی است، و آنچه آن دوره را قابل تأمل می کند تنها میزان مشارکت مردم نبود، بلکه تبدیل رابطه به اعتماد، اعتماد به شبکه، شبکه به مسئولیت و مسئولیت به کنش جمعی است. اگر این زنجیره در جامعه امروز باردیگر، اما با صورت بندی متناسب با شرایط جدید، بازسازی شود، تاب آوری دیگر فقط به معنای تحمل فشار نخواهد بود، بلکه به معنای توانایی جامعه برای تولید ظرفیت در دل فشار خواهد بود.
بالاخره، جامعه تاب آور جامعه ای نیست که بحران در آن رخ نمی دهد، بلکه جامعه ای است که بحران نمی تواند پیوند های اصلی آنرا به آسانی از هم بگسلد. سرمایه مردمی هم زمانی به یک قدرت واقعی تبدیل می شود که مردم فقط پشتیبان نباشند، بلکه خودرا صاحب بخشی از مسئولیت اجتماعی بدانند. تجربه دهه ۶۰ از این منظر، بیشتر از آنکه الگویی برای تکرار گذشته باشد، پرسشی برای آینده است که آیا می توان باردیگر میان اعتماد، مشارکت و مسئولیت عمومی پیوندی ساخت که جامعه را در مقابل فشار های متنوع امروز، از یک توده منفعل به یک شبکه فعال و تاب آور تبدیل کند؟ بطور خلاصه البته این نکته از نظری هم اهمیت زیادی دارد، چراکه دولت به تنهایی نمی تواند جامعه را تاب آور کند، همان گونه که جامعه بدون ساختار های نهادی هم نمی تواند همه مسائل پیچیده بحران را حل کند.
تجربه پشتیبانی از جبهه ها نشان میدهد که بخشی از توان جامعه در آن دوره، از مسیر نهاد های رسمی تولید نمی شد، بلکه در شبکه های میانجی و روابط اعتمادآمیز شکل می گرفت و سپس با ساختار های رسمی پیوند می خورد؛ از این رو شاید بتوان گفت مهم ترین دارایی اجتماعی آن دوره تنها مشارکت نبود، بلکه قابلیت سازمان دهی مشارکت بود. جامعه باید بتواند در رویارویی با بحران، از ظرفیت خودسازمان دهی استفاده نماید. کشوری که شبکه های اعتماد فعال، نهاد های واسط کارآمد و امکان مشارکت حقیقی شهروندان را داشته باشد، در مقابل فشار های اقتصادی، اجتماعی، رسانه ای و حتی بحران های امنیتی از ظرفیت بیشتری برای بازتولید نظم اجتماعی برخوردار خواهد بود.
از همین جا میتوان یکی از درس های مهم تجربه دهه ۶۰ این بود که بحران ها فقط منابع مادی را مصرف نمی کنند، بلکه سرمایه اجتماعی را هم مصرف یا تولید می کنند؛ از این رو اگر مردم در جریان بحران احساس کنند دیده نمی شوند، صدایشان شنیده نمی شود یا مشارکتشان بی اثر است، سرمایه اجتماعی فرسوده می شود، اما اگر امکان مشارکت معنادار وجود داشته باشد، بحران می تواند به مهلتی برای تقویت پیوند های اجتماعی تبدیل گردد.
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب سایت علی جون