هرچه تیر انداختند، به سپر نام حسین مقابل السلام خورد
به گزارش علی جون، در گرمای روزهایی که به عاشورا می رسد. در حسینیه ها، تصویری نامیرا از پیوند مردم با امام حسین ضد السلام به پرده نمایش می نشیند؛ پیوندی که گذر زمان و طوفان حوادث نمی تواند آنرا کمرنگ کند.
به روز های گرم تابستان رسیدیم، سرم را بالا می گیرم و به آسمان نگاه می کنم؛ آسمانی که عریان و بدون مقاومت در مقابل تابش خورشید تسلیم شده است. خیره به آسمان بی دفاع با خود می اندیشم در آن گرمای سوزان بیابان، بر حسین ضد السلام چه گذشت؟ آیا آدمی با تمام فهم ناقص و محدود خود می تواند حتی برای لحظه ای عظمت مصیبتی را که حسین بن علی ضد السلام از سر گذراند را درک کند؟ درمانده از جواب، قدم هایم را به سوی حسینیه آیت الله حق شناس، سریع تر برمی دارم. در آن گرمای ظهر، تابلو حسینیه زیر نور آفتاب می درخشد. حسینیه ای که با نمای سنتی و آجری اش در خیابان مجاهدین اسلام تهران، به همت آیت الله حق شناس بنا شد و در همان سالیان اولیه، نفس آیت الله حق شناس و آیت الله جاودان در طبقاتش می پیچید و پس از وفات بانی اش تا امروز، پناه گاه امنی برای اهالی محل و تمام عاشقان دوده ضد السلام شده است.
صدای خنده های کودکانه ای رشته افکارم را پاره می کند. دو پسر بچه خردسال زنجیر کوچکی در دست دارند و تلاش می کنند آنرا در یک زمان به حرکت درآورند و نخوردن زنجیر بر پشت شان، دلیل خنده های کودکانه شان شده است. با لبخند به آنها خیره می شوم؛ به تلاشهای کودکانه شان برای شریک شدن در عزای حسین ضد السلام. لحظه ای بعد، یکی از آنها از تابش بی وقفه آفتاب شکایت می کند. درست مقابل درِ حسینیه ایستاده، دست مادرش را می گیرد و با لحنی کودکانه می گوید: «مامان، خیلی گرمه. چرا در رو باز نمی کنن بریم داخل؟»
دست مادر بر مو های لخت و مشکی پسرش کشیده می شود و همان گونه که تلاش می کند مو های وی را مرتب کند، جواب می دهد: «یادته تو خونه چی برات گفتم؟ برات از آقا علی اکبر ضد السلام تعریف کردم. مگه نگفتی دوست داری شبیه علی اکبرِ امام حسین ضد السلام بشی؟ چند دقیقه صبر کن و به این فکر کن که آقا اون لحظه چه احساسی داشتن.» کودک که مجذوب حرف های مادر شده است، دست او را از روی سرش برمی دارد و محکم در دستان خود می گیرد. به ورودی حسینیه خیره می شود و می پرسد: «اون روز هم گرم بوده؟» مادر جواب می دهد: «خیلی گرم بوده.»
پسرک با کنجکاوی بیشتری باردیگر می پرسد: «حتی از اینجا هم گرم تر؟» مادر لبخندی می زند و در حالیکه صورت فرزندش را نوازش می کند، می گوید: «حتی گرم تر از اینجا.» پسرک لحظه ای سکوت می کند و بعد با همان سادگی کودکانه ادامه می دهد: «خب من هم اکنون چند دقیقه صبر کردم. فکر می کنی اگه امام حسین ضد السلام اینجا بود، به منم مثل پسرش افتخار می کرد؟» خانمهایی که اطراف او ایستاده اند از شیرین زبانی اش لبخند می زنند و یکی از آنها شکلاتی به او تعارف می کند. پسرک شکلات را می گیرد و با ذوق می گوید: «مامان، فکر کنم از دست من راضین، چون هم اکنون بهم شکلات دادن!»
جواب مادر نیمه تمام می ماند. صدای خادم حسینیه نگاهم را از پسرک می دزدد: «خانم ها با ذکر یا حسین (ع) بفرمایید داخل. طبقه اول تشریف ببرید.» راه می افتم. بعد از بالا رفتن از پله ها، برای تازه کردن نفس لحظه ای می ایستم و به سیل جمعیتی که از پله ها بالا می آیند خیره می شوم. پیرزنی سالخورده که به گمانم بالاتر از هفتاد سال فراز و فرود روزگار را دیده است، کنار من به دیوار تکیه می دهد. لبخندی می زند و می گوید: «پیر شدیم دیگه، نفس برامون نمونده!»
لبخندی می زنم و پاسخ می دهم: «به جسم نیست مادر، دلتون جوون باشه.» حرفم را که می شنود، چادرش را کمی جلوتر می کشد و همان گونه که کفش هایش را درمی آورد، می گوید: «همین دیگه! دروغ نگم، من از پنج سالگی هر سال تو روضه پسر پیغمبر شرکت کردم. حتی یک سال هم پشت گوش ننداختم.» کفش هایش را داخل پلاستیکی می گذارد و دستش را به حالت نوازش بر پشتم می کشد و ادامه می دهد: «قلب من با روضه اباعبدالله جوون مونده. اگه سالی بیاد و من برای پسر فاطمه گریه نکنم، روم نمی شه اون دنیا تو چشم های خانم نگاه کنم.»
قطره اشکی از چشمانش سرازیر می شود. قبل از آن که وارد حسینیه شود، دستم را با گرمای وجودش برای لحظه ای می فشارد و سپس در بین جمعیت گم می شود. لحظه به لحظه بر تعداد حاضران در عزای امام حسین ضد السلام افزوده می شود. خادمان حسینیه با عجله به یکدیگر گوشزد می کنند که احتمالا هر سه طبقه حسینیه پاسخگوی جمعیت نیست و باید حیاط و قسمتی از خیابان را برای سوگواری فرش کنند. کفش هایم را درمی آورم و وارد می شوم. خنکای حسینیه در کنار عطر «یا حسین» زوار، خستگی ایستادن زیر آفتاب را از تنم بیرون می کند.
گوشه ای می نشینم و باردیگر به جمعیت نگاه می کنم. دخترکان با پیراهن های مشکی و روسری های کوچکشان تمام حواسم را به معصومیت شان جلب می کنند، معصومیتی که با دیدنشان من را به یاد کودکان بی گناه میناب می اندازد، نگاهم را با تلخی از آنان می گیرم و به نوزادانی که لباس هایی به یاد شش ماهه صحرای کربلا بر تن کرده اند و آرام در آغوش مادرانشان خوابیده اند، می دهم. کودکانی که مادرانشان نذرشان کرده اند تا زیر سایه حضرت علی اصغر ضد السلام قد بکشند. جمعیت چند دقیقه بعد به آرامی در جایشان ساکن می شوند و نوحه خوان با اذن از حضرت زهرا (س) آغاز به ذکر مصیبت می کند. ناگهان صدای گریه نوزادی درست در مقابلم بلند می شود. مادر، بی قرار و نگران از جا برمی خیزد، کودک را در آغوش می گیرد و آرام در گوشش زمزمه می کند: «فدای علی اصغر، بخواب مادر...»، اما جزع نوزاد بیشتر می شود. زنان اطراف هرکدام تلاش می کنند به گونه ای او را آرام کنند. خیره به نوزادی شده ام که صدای گریه اش قلب هر انسانی را می لرزاند که ناگهان صدای نوحه خوان در فضا می پیچد: «عزیز زهرا (س)، قلب محزونت را چه کسی پس از علی اصغرت آرام کرد؟»
صدای گریه ها در هم می آمیزد. سرم را به دیوار تکیه می دهم و از خود می پرسم: این چه عزایی است که هرچه خواسته اند آنرا از یاد ها ببرند، شعله اش افزون تر شده است؟ این چه رازی است که عزای حسین ضد السلام بعد از قرن ها هنوز مرهم درد های بی درمان انسان هاست؟ سال هاست دشمنان ایران اسلامی با همه توان خود کوشیده اند میان این مردم و حسین بن علی ضد السلام فاصله بیندازند؛ خواسته اند نسل های جدید را از عاشورا دور کنند، مجالس روضه را کم رنگ کنند و پیوند دل ها با کربلا را سست سازند، اما از یک حقیقت بزرگ غافل مانده اند؛ ایران زیر پرچم امام حسین ضد السلام نفس می کشد و حسین ضد السلام را نمی توان از مردمی گرفت که نام او با زندگی، اشک، امید و ایمانشان گره خورده است و به همین خاطر است که هرچه طوفان ها سهمگین تر می شوند، بیرق این خیمه استوارتر از گذشته راه اندازی.
دمی بعد، نوحه خوان، عاشقان حسین ضد السلام را برای سینه زنی به ایستادن دعوت می کند. عزاداران با ذکر «یا مظلوم» از جا برمی خیزند و دستان برافراشته خودرا با نوای نوحه بر سینه فرود می آورند. برای آن که سینه زنی را بهتر ببینم، کمی جابه جا می شوم. دلدادگان دوده (ع) منظم پشت سر یکدیگر ایستاده اند و بر مصیبت فرزند پیامبر (ص) سینه می زنند. گویی یک سال تمام غبار اندوه بر دل هایشان نشسته و الان با نام حسین ضد السلام دستانش را بر روی قلب هایشان فرود می آورند تا این غبار را از جان خود پاک کنند.
عزادارانی که سال جاری روز های سخت و جان کاه جنگ را پشت سر گذاشته اند و خوب می دانند که مرگ برای مؤمن پایان راه نیست؛ آنان باور دارند که اگر در راه حق جان بدهند، نه کشته، که شهید خواهند شد؛ همان گونه که سیدالشهدا ضد السلام و یارانش راه شهادت را برگزیدند. این مردم در روز های سخت نشان دادند که چیزی جز آموزه های مکتب عاشورا و این ابیات که منصوب به امام حسین ضد السلام پس از شنیدن خبر شهادت مسلم ابن عقیل (ع) است، سرلوحه زندگی خود قرار نداده اند (فَإِنْ تَکَنِ الدُّنْیَا تُعد نفیسة، فانَ إِنَّ ثوابَ اللَّهِ أَعْلَی وَأَنبل ْ وَإِن تَکُنِ الْأَبْدَانُ لِلْمَوْتِ أَنشْتَْ، فَقَتْلُ امْرِی بِالسَّیْفِ فِی اللَّهِ أَنفضل، وَإِنْ تَکْنِ الْأَرْزَاقُ قِسْمَا مُقَدَّراً، فَقِلَّةٌ حِرْضِ الْمَرْءِ فِی السَّعْیِ أَجْمَلُ، وَإِنْ تَکَنِ الأَمْوَالُ لِلتَّرْکِ جَمْعُها، فَمَا بَالُ مَتْرُوکِ بِهِ الْمَرْهُ یَبْخَلُ؟)
(اگر دنیا درنظر دیدگان (اشخاص پست) چیزی نفیس و گران بهاست، پس همانا که پاداش و ثواب الهی از آن برتر و گران بهاتر است، و اگر بدن های ما را برای مرگ خلق کرده اند پس کشته شدن در راه خدا با شمشیر افضل و والاتر است و اگر سهم و روزی (انسان) در این دنیای دون و پست مقدر شده است پس زیبا و نیکو آنست که از شدت حرص در طلب روزی کاسته شود، و اگر عاقبت جمع آوری مال دنیا ترک آنست، پس چرا انسان به چیزی که آنرا ترک خواهد گفت بخل بورزد؟)
منبع: علی جون
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب سایت علی جون